سيد محمد باقر برقعى

3563

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تغزّل بامدادان به تماشاى چمن سرخوش و مست * دوست مىآمد و گل در بر و ساغر بر دست دل سودايى از او چشم‌به‌راه نگهى * بوسه زن ساغر مى بر لب آن باده‌پرست گل من بود به نظّارگى حجلهء باغ * سرو و گل را چو همىداد صبا دست‌به‌دست بگرفتم ز سر عجز و نيازش دامان * گفتم اى سرو به پيش قد رعناى تو پست از همه نقش جهان خامهء انديشهء من * هيچ نقشى به‌جز از نقش خيال تو نبست تا تو برخاستى اى سايهء دولت ز سرم * ديده در خون دل از دست فراق تو نشست نتوان لحظه‌اى از وصل تو گشتن دلشاد * نتوان از غم هجرت به شكيبايى رست به جفا چرخ گسست آنچه بپيوست به مهر * ليك پيوند من و عشق نيارست گسست راستى كس نپسندد ز تو اين كج‌روشى * به درستى كه نشايد دل مظلوم شكست عشق زد بانگ به ناله كه سخن در بر دوست * با ادب گو كه كس از بىادبى طرف نبست گفتم اى دوست ببخشاى بر اين گستاخى * زان كه مستم من و معذور بود مردم مست همه مستند در اين ميكدهء گيتى نام * ليك مستان تو را باد گران فرقى هست فرقه‌اى مست ريا ، طايفه‌اى مست و غرور * من و دل مست مى عشق تو از روز الست گر به شمشير جفا رشتهء عمرم گسلى * ترك الفت نكند دل كه به مهرت پيوست همه چون از تو رسد در بر عشّاق يكيست * شادى و محنت و خار و گل و جلاب كبست اى خوش آن سر كه به تيغ تو درافتاده ز پاى * خنك آن سينه كه از ناوك پيكان تو خست جز غم عشق ندارد غم ديگر « ناصح » * آنكه شد بستهء اين دام ز هر دام بجست افسانهء شيرين برچيد خزان ، از باغ آن ديبهء رنگين را * وز خشم به خاك افكند برگ گل و نسرين را ناداده ستاند باز ناچيده فروچيند * گيتى ننهد از دست مر عادت ديرين را گشت از دم سرد مهر بازار گلستان سرد * بگذشت گه جلوه گلها و رياحين را آراست صبا و اندوخت گلزار و خزان بربود * آراستهء آن را اندوختهء اين را از ديدن روى گل بود ار دل بلبل خوش * اكنون به چه دارد شاد مر خاطر غمگين را چون خانهء مفلس گشت از برگ و نوا خالى * بستان و بداد از دست آن زينت و آيين را گويى به طبيعت عمر بيش آمد و مدّت كم * رنج و غم گيتى را عيش خوش نوشين را